داستاني عبرت آموز - عقايد شيعه
آن که عوض را باور کند ، در بخشش جوانمرد بود . [نهج البلاغه]

دوتا داستان که تقريبا داستانهاي سياسي هم هست به مناسبت در همين جا يادآور ميشوم چون محتمل است ديگر فرصتي مناسب پيدا نکنيم . ببينيد حوزه هاي علميه ما چه قم چه نجف هميشه هدف توطئه دشمنان اسلام و استعمارگران بوده است و چون ميدانسته اند که در حقيقت حوزه ها هستند که به مردم فکر و جهت ميدهند پيوسته درصدد نفوذ در آنها بوده اند،و قطعا بدانيد الان هم ايادي دارند،با اينکه ما اکنون خيال ميکنيم استعمار شکست خورده اما شکست نخورده، سبک استعمار عوض شده به قول خودشان ميگويند استعمار جديد.


استعمار روشهاي مختلف دارد; اينها در نجف در قم هميشه ايادي داشته اند و ايادي اينها شيطنتهايي ميکرده اند; و ما در عين حال که کار آخوندي و ديني مان را ميکنيم بايستي توجه داشته باشيم که يک وقت آنها سر ما کلاه نگذارند، اينها بسا افرادي را ميفرستادند درس طلبگي بخوانند طلبه بشوند براي اينکه رموز آخوندي را ياد بگيرند و به نفع آنها کار بکنند، من اين داستانها را ميگويم چون ممکن است در آينده ما يک چنين گرفتاريهايي پيدا کنيم :


 حاجي نوري و کتاب فصل الخطاب في تحريف الکتاب :



آقاي حاج شيخ محمد علي گرامي از مرحوم آيت الله مرعشي نجفي داستاني را براي من نقل کرد که خيلي تکان دهنده بود، ايشان گفتند: آيت الله مرعشي يک وقت به من گفت يک داستاني برايت بگويم که هيچ جا نوشته نشده است و اين داستان مهمي است .


 شما ميدانيد يکي از کتابهايي که به عالم تشيع ضربه زد کتاب فصل الخطاب " حاجي نوري بود،(1) در اين کتاب روايات ضعيفي که راجع به تحريف کتاب ( قرآن) است جمع آوري شده، با اينکه عقيده ما اين است که قرآن کريم تحريف نشده است، روايات تحريف هم در کتابهاي شيعه آمده هم در کتابهاي اهل سنت،  وقتي که آيات بر پيامبر اکرم (ص) نازل ميشده به مناسبت آيه گاهي اوقات آن حضرت به عنوان شرح و شان نزول آيه مطلبي بيان ميکردند و امکان دارد آنها که ميشنيدند خيال ميکردند اين هم جزو آيه است، البته اين حمل به صحت آن است ;


منظور اينکه مرحوم حاجي نوري که اين روايات را جمع کرد راه اتهام به شيعه را باز کرد و به تشيع لطمه زد . داستاني را که آيت الله مرعشي نقل کردند اين است که سردار کابلي که لابد نامش را شنيده ايد، از علماي بزرگ و شخصيت ملايي بود در رياضيات و هيئت خيلي وارد بود،راجع به قبله کتاب نوشته، ترجمه انجيل برنابا هم به قلم او چاپ شده، ساکن کرمانشاه بودند و از علماي خيلي متتبع شيعه به شمار ميآمدند - ميگفتند: من روزها ميرفتم خدمت حاجي نوري - شايد شاگردش بوده يا کمکش ميکرده - يک روز يک سيد به ظاهر جليل القدري آمد پيش حاجي نوري نشست بنا کرد با دست روي پاي خود زدن و گفت خدا به جدم "علي " ظلم کرده و بنا کرد ابراز تاسف و تاثرکردن، حاجي نوري گفت يعني چه خدا ظلم کرده ؟ گفت آخه جد من مولا اميرالمومنين اين همه مصيبت ديد، اين همه در خانه نشست با آن سوابقي که در اسلام داشت با آن همه فداکاري، اگر خدا اسم علي را در قرآن آورده بود ديگر به اين شکل حقش غصب نمي شد، به اين شکل خانه نشين نمي شد، خدا به جد من ظلم کرده ! حاجي نوري گفت : نه خدا به جد تو ظلم نکرده، علي (ع) اسمش در قرآن آمده، اين همه روايات داريم که نام علي اميرالمومنين (ع) در قرآن بوده، منتها آنان که ميخواستند خلافت بکنند آمدند قرآن را تحريف کردند، گفت کجاي قرآن ؟ گفت در روايات هست ميخواهي من براي تو آن روايات را جمع آوري کنم، بعد گفت کي ؟ گفت مثلا فردا بيا; فردا آمد پيش حاجي نوري، حاجي نوري رواياتي را جمع آوري کرده بود به او داد، او خيلي خوشحال شد و گفت باز هم هست ؟! گفت بله، بالاخره حاجي نوري وقت گذاشت و رواياتي را که راجع به تحريف قرآن است جمع آوري کرد، اين سيد هم ميآمد اينها را ميگرفت، يک نسخه از آن را هم حاجي نوري ميفرستاد به تهران پيش يک کسي، اين گذشت تا اينکه سردار کابلي ميگويد من يک وقتي ميخواستم مسافرت بکنم به خارج، رفتم به سفارت انگليس در بغداد گذرنامه ام را ويزا کنم، ديدم يک کسي چپ چپ به من نگاه ميکند بعد آخر کار گفت من را ميشناسي ؟

 من فکر کردم يادم نيامد، گفت من آسيد فلان هستم، ديدم همان سيدي است که پيش حاجي نوري آمد و الان با ريش تراشيده جزو مامورين سفارت است ! معلوم شد که اين فرد مامور انگليس بوده به صورت سيد درآمده و حاجي نوري را تحريک کرده که چنين چيزي را گردآوري کند. اساس دين ما قرآن است، اگر بنا بشود قرآن تحريف شده باشد همه چيز فرو ميريزد، سياست انگليس ميخواهد اختلاف درست کند و قرآن را از سنديت بيندازد. البته بعد حاجي نوري هم پشيمان شد و کسي را فرستاد به تهران که آن کتاب را چاپ نکنند، اما بعد از فوت ايشان آن کتاب چاپ شد و الان هم اين کتاب از مستندات مغرضان و دشمنان اسلام است، بالاخره حاجي نوري با آن قدس و تقوا يک کسي بايد به صورت يک سيد نزد ايشان بيايد و براي مولا اميرالمومنين (ع) اظهار تاثر کند و حاجي را تحريک کند تا يک چنين کتابي بنويسد.

 
نويسنده: زارع |  پنجشنبه 8 آذر 1386  ساعت 7:4 عصر 

    ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[12/9/1386- 3:55 ع] آيا مي دانيد !
[8/9/1386- 7:4 ع] داستاني عبرت آموز